رضا قليخان هدايت
2059
مجمع الفصحاء ( فارسي )
يكى كوهى پر از لاله فرازش مشك را توده * يكى بحرى پر از لؤلؤ به زيرش نيل را خرمن يكى رقاصه را مانى كه سربالش بود احمر * يكى ديوانه را مانى كه منديلش بود ادكن مگر ناگه كمين آورد بر عفريت سياره * مگر در شب شبيخون كرد بر مريخ اهريمن شهاب سرخ را مانى ز شب جراره بر گردون * سحابى لعل را مانى ز گل طياره بر گردن نمانى جز بدان ابرى كه عكس آفتاب او را * گه رفتن سوى مغرب بپوشد سرخ پيراهن تنت بر جادويى ماند كه مشك اندوده دارد سر * سرت بر هندويى ماند كه خونآلوده دارد تن به هر منزل كه بنشينى برافشانى زر سوده * ز هر خانه كه برخيزى برون آرى سر از روزن به سقلابى زنى مانى كه آبستن بود دايم * نزايد جز همه زنگى از آن سقلابى آبستن گه ابراهيم بن آذر ميان تو شده پنهان * گهى جسته ترا موسى ميان وادى ايمن ترا دشمن بود گويى هميشه جوهر سفلى * كه از بيم و نهيب تو بود در درع و در جوشن تو با دشمن شده مونس ميان آهن هندى * ز بهر آنكه فخر الملك بردارد سر دشمن قصارت يافت از بختش فلك چون جامهء خلقان * رياضت يافت از تختش جهان چون كرهء توسن